Quantcast
Channel: كنار كارما
Viewing all 247 articles
Browse latest View live

از روزها

$
0
0

گلودرد شدید دارم؛ یک کمپلکس پیچیده‌ از سرفه٬ سردرد٬ آبریزش بینی و چشم‌. صدایم هم سایلنت شده٬ با ایماء و اشاره حرف می‌زنم و اطرافیان‌ام مدتی از غرزدن‌هایم راحت‌اند. اصولا هنگام مریضی٬ دل‌نازک می‌شوم. دیده شده که با شهرام شب‌پره هم زار گریسته‌ام و هنرم فقط مچالگی در خود و لپ‌تاپ‌ و پتویم بوده.
دیروز رفتم آن‌یکی خانه٬ خانه‌ی مشترک‌مان. یعنی زنگ زد حالم را بپرسد و بگوید که بسته دارم٬ که دید چه «حیوونکی»‌ شده‌ام. مکث کرد گفت پاشو بیا مراقبت باشم بچه. با چندکلمه و صوتی که از دهنم خارج می‌شد گفتم شاید آمدم. دوساعت بعدش دوباره زنگ زد که بیا ببین چه‌کار کرده‌ام. رفتم ببینم چه‌کار کرده و در ضمن حضورا خوشحال‌اش کنم که آن «پروژه‌ی توی رودرواسی‌گرفته‌ام» را تحویل داده‌ام٬ تمام شد٬ رفت. «پروژه‌ی توی رودرواسی‌گرفته» عبارت بود از مشاوره‌ی رسانه‌ای یک شرکت گنده که مدیرعامل‌اش دوست قدیمی پدرم بود و یک‌شبی توی مهمانی و مستی٬ من را دید و شناخت و گفت بیا. من هم گفتم چشم و فردا پنج صبح‌اش که دوزاری‌ام افتاد حجم کار درحد یک‌تیم رسانه-تبلیغات است٬ تا شب گریه کردم و آقای پاریس از همان موقع از این پروژه٬ طوری متنفر شد که اگر از طرف آفیس خودم می‌گفتند هفته‌ای چهارده‌بار برو توکیو٬ به کفش‌اش هم نبود ولی این چهار‌ساعت در هفته‌ی شرکت گنده٬ روی روان‌اش حرکات موزون انجام می‌داد. وارد که شدم گفت عقب وایستا٬ دست هم نزن٬ دخالت هم نکن. یک ‌چایی هم گذاشت جلویم روی میز نشیمن که یعنی بمان همان‌جا. ریموت را هم داد دست‌ام که روی کاناپه دراز بکشم و کانال عوض کنم. مریض‌تر از این‌حرف‌ها بودم. لابه‌لای شنیدن صدای خرد شدن سبزیجات روی تخته و این‌که شهردار بی‌سلیقه‌ی فلان منطقه٬ بهمان بیلبورد را نپسندیده٬ خوابم برد.
بیدار که شدم دیدم رو‌به‌رویم نشسته با لبخند. یک حجم دلتنگی غمگینی پیچید توی تن‌ام. زدم زیر گریه. هول کرد. آمد کنارم نشست٬ پیشانی‌ام را بوسید و چیزی نگفت. این چیزی نپرسیدن‌هایش همیشه مرا در مرز عشق و جنون قرار داده٬ سال‌ها بین شیفتگی و عصبانیت جابه‌جا کرده. جدایی پنج‌سال پیش و برگشت دوسال بعدترش حاصل همین نپرسیدن‌ها بود. بلاتکلیف‌ترین خصلتی که هیچ‌وقت نفهمیدم عذاب‌ام می‌دهد یا دوست‌اش دارم٬ همین است. این‌که توی چشم آدم نگاه می‌کند و نمی‌پرسد٬ وقت‌هایی نجات‌ام داده و وقت‌هایی دیوانه‌ام کرده. اشک روی گونه‌ام را که انگشت کشید٬ گفتم پروژه را تحویل دادم٬ تمام شد. فقط گفت چه خوب. همین و درحالی‌که بلند می‌شد٬ پرسید سوپ داغ که میل داری؟ سبک شده بودم٬ مریض بودم و بله میل داشتم.

از گذشته‌ها

$
0
0
تابستان یک‌سالی از دورها٬ همان دورهای امپراتوری‌٬ که در هفت‌اقلیم می‌چریدم و دنیا به سرانگشتم وصل بود٬ ناگهان٬ زندگی چهره‌ای‌ش را به من نشان داد که در عرض چندساعت٬ گره‌ام زد به سردخانه و جاده و کروکی پلیس و بیمارستان. بیست‌و‌چندساله‌‌ی تنهایی شدم که پیچ جاده را که برگشت و ماشین پرس‌شده‌شان را دید٬ با خودش گفت خب! تمام شد٬ هرسه را از دست دادم. توی آن صدم‌ثانیه‌ای که اسلوموشن٬ عرض جاده را تا راننده‌ی مبهوت نیسان آبی‌رنگ بی‌گواهینامه‌ی نوزده‌بیست‌ساله طی کردم٬ تنها یک‌جمله توی سرم بود: «دیگر هیچ‌کس را نداری بدبخت». تاریخ اگر روایت‌گر خوبی باشد٬ احتمالا همان‌جا اشک‌م خشک شد تا همین اواخر که بعد از هشت‌سال گریه کردم. امتحان زندگی٬ این‌طوری بود که هم‌زمان سه‌تا فرم دادند دست‌م؛ پزشکی قانونی٬ شکایت از راننده‌ی خاطی...(سبقت سر پیچ) و رضایت‌نامه‌ی جراحی مادری که بی‌اغراق٬ تنها استخوان سالم بدن‌ش٬ گردن بود.
آن تابستان فکر می‌کردم می‌میرم؛ یقین داشتم در یکی از مراجعه‌ها به دادگاه٬ دفتر وکیل و یا بیمارستان تمام می‌کنم. نکردم. گفتم به چهلم نمی‌رسم. رسیدم. گمان می‌کردم همان روز عمل دوازدهم مادر که دکتر گفت با بیست‌درصد امید به اتاق‌عمل می‌رود و آماده باشم٬ سکته کنم. نکردم. نمردم. ماندم. یک‌تنه بیست‌‌و‌پنج‌بار جراحی مادرم را از سر گذراندم. سالگرد گرفتم٬ حساب‌های بانکی را آزاد کردم٬ متن سنگ‌قبر پدرم را نوشتم و صاف وایستادم. افتخاری نیست اما فهمیدم من آدم امیدم. آدم نشکستن؛ موجودی که آب از سرش گذشته و سفت شده. آدمی که یک‌فاجعه دیده و دیگر هرچیزی برایش مسئله‌ی نهایی نیست. تنش‌ یک‌بار کامل لرزیده و تا ته‌خط رفته. برای همین است که حالا راحت بیمارستان می‌روم٬ راحت از فاز پیشرفت سرطان کسی می‌پرسم٬ با شنیدن تعداد شکستگی‌های جمجمه کسی فقط سر تکان می‌دهم و جیغ نمی‌‌کشم. واکنش‌هایم٬ غش‌و‌ضعف نکردن‌هایم٬ سرد بودن‌ام٬ این نیم‌چه‌لبخند همیشگی روی صورت‌ام٬ ریشه در بی‌مهری ندارد٬ حاصل حادثه‌ی وحشتناکی است که یادم داد زندگی در کسری از ثانیه ممکن است نابود شود و اتفاق٬ همیشه برای همسایه نیست. فهمیدم من آدم امیدم٬ آدم نیمه‌ی پر٬ آدم انتظار تا صبح٬ آدم شمردن تعداد ضربان در دقیقه٬ آدم بازی با سنگ کف راهروهای بیمارستان٬ برای وقت‌گذرانی انتظار٬ چون یاد گرفته‌ام اگر زندگی بخواهد٬ اراده کند٬ کسی را با بدن پازل‌شده‌‌ هم نجات می‌دهد٬ همان‌طور که مادرم را نجات داد.

چندماه پیش بعد از هشت‌سال٬ برای آن تابستان گریه کردم؛ در بغل زوئی٬ در یک آخر شب دونفره‌ای که ایران بود و هوس املت کرده بود. گشت و یک‌ماهیتابه‌ی کوچک -دقیقا شبیه همانی که پدر صبح‌ها برای خودش املت (صبحانه مورد علاقه‌اش) درست می‌کرد- پیدا کرد. گوجه‌ها را که خرد می‌کرد٬ پشت به من و رو به پنجره٬ دیدم که نفس‌های عمیق می‌کشد٬ رفتم بغل‌ش کردم. چشم‌های‌مان توی هم گره خورد. با بغض گفت: «چه جاش خالیه٬ نه؟». نفهمیدم اشک کدام‌یکی‌مان زودتر سرازیر شد. فقط حس کردم که باید این‌ بارِهشت‌ساله را زمین بگذارم. تا توان داشتم گریه کردم. صبح که بیدار شدم٬ چشم‌هایم را که باز کردم٬ سرشانه‌هایم سبک شده بودند. به خدا.


برای یک‌دوست ندیده

از روزها

$
0
0

از پستچی محل تلفنی خواهش می‌کنم که دودقیقه دیگر صبر کند تا برسم. می‌رسم. نامه را می‌گیرم و امضاء می‌دهم. از دانشگاه است؛ خواسته‌اند که در «جلسه‌ی همدلی و رفع کدورت شرکت کنم تا انشاالله زمینه‌های برگشتم به فضای دانشگاه مهیا شود». می‌روم تو. یادم باشد پول شارژ ساختمان را بدهم. پیغام‌گیر تندتند فلش می‌زند. مامان است با شکایت که چرا نمی‌روم سر بزنم؟ مگر رییس‌جمهورم؟ و این‌که زوئی چهارروز دیگر می‌رود و هنوز حتی یک‌شام درست‌و‌حسابی خانوادگی نخورده‌ایم. رییس‌م زنگ می‌زنم که کجا هستم؟ کجا باید باشم؟ تازه رسیده‌ام خانه. برگردم؟ فلانی سرزده آمده و مترجم فرانسه ندارد. بله. چشم. راه می‌افتم. خدایا این بیست‌و‌پنج‌روز باقی‌مانده را برمن ببخش که رییس را نکشم. محسن زنگ می‌زند. متن‌اش را خوانده‌ام؟ نه هنوز. ببخشد لطفا. حتما‌حتما امشب این‌کار را می‌کنم و نظر می‌دهم. اس‌ام‌اس می‌رسد که جلسه هیأت مدیره فرداشب. عدم حضور اعضاء به‌منزله‌ی انصراف. ریماندر می‌گذارم. شماره آقای پاریس را می‌گیرم. ماشینش را می‌توانم بردارم؟ خودش لازم ندارد امروز؟ نه ندارد می‌توانم. می‌اندازم توی مدرس. زنگ به ر برای تسلیت. زنگ به ف برای بستری شدن یا نشدن پدرش. آن ‌یکی گوشی. بله توی راهم. جت که ندارم. آن‌یکی خط٬ میم عصبانی که جدول‌های امتیازات٬ یک‌سوم آخرش نمی‌خواند. پنجاه‌درصد کل نیست. هست. مطمئن است؟ هست. می‌زنم کنار. پوشه را باز می‌کنم. جمع می‌زنم. از کل کم می‌کنم. راست می‌گوید. شماره‌اش را می‌گیرم. سی‌تای اول را به مجموع اضافه کرده؟ می‌خندد که ای وای نه! فقط خداحافظی می‌کنم. می‌رسم آفیس. رییس٬ سرسنگین. فلانی٬ نشسته. دست می‌دهیم و سه‌ساعت تمام جلسه. فشار ندارم. سه‌چهارتا قند توی چایی‌ام می‌ریزم و هم می‌زنم. موبایل ویبره‌اش بلند شده. فلان‌فایل کجاست؟ روی لپ‌تاپ خودت. نیست. هست درست نگاه کن٬ هست. نیست. خدایا. هست توی فولدر جایزه‌ی بیسار. دیروز یکی توی فیس‌بوک‌م کامنت گذاشت: «نون توش هست؟». خواستم بنویسم آره. سنگک دوست داری یا لواش. ننوشتم. به زخم‌زننده‌ آدم چه باید جواب بدهد. جلسه تمام شده. نصف شب است. ایمیل‌هایم را چک می‌کنم و تا جایی که نا دارم جواب می‌دهم. سین زنگ می‌زند. نیامدی مهمانی ماندانا که؟ نرسیدم. هنوز سر کارم. یک «خیله‌خب» می‌گوید و خداحافظی. روی میزم ولو می‌شوم. یادم باشد از پ عذرخواهی کنم که آمد ایران و نرسیدم ببینمش. ناراحت نشود؟ مثل فلانی که آمد و رفت و ندیدمش و تصمیم گرفت سطح روابط را از کامنت به لایک تنزل دهد! یادم باشد به میم بابت رسیدن ویزایش تبریک بگویم. یادم باشد تولد فلانی است٬ زنگ بزنم. یادم باشد«کاری نکنم که به قانـــــون زمیـــــــــــــن بربخورد»٬ کسی رنجور نشود٬ دلخور نشود٬ برنامه‌ی کسی زمین نماند.
برگشته‌ام. پیغام‌گیر هنوز فلش می‌زند. نزدیک صبح است. با ساندویچ «نون»وپنیر می‌نشینم توی تاریک‌روشن نشیمن و آباژور را روشن می‌کنم. نوشته‌ی محسن و نامه‌ی دانشگاه را می‌گذارم جلویم و در سکوت به صدای ساعت‌ها گوش می‌‌دهم.

از انتظارها

$
0
0

تصمیم گرفتم بروم ببینم چه می‌گویند؛ گفتم می‌روم می‌نشینم توی آن جلسه‌ی کذایی که حرف‌هایشان را بزنند و ببینم بعد از سه‌سال ممنوع‌الورود کردن‌ام٬ اصرار دارند راجع به دقیقا چه‌نوع «همدلی» حرف بزنند. به آقای پاریس هم گفتم که اگر حرف مفت زدند تضمین نمی‌دهم که هرچه به دهنم آمد٬ از بالا تا پایین‌شان نگویم. گفت خب. رفتم گشتم سبز‌ترین مانتویی که داشتم و کلا توی خیابان هم نمی‌پوشم‌اش٬ تنم کردم که یعنی گور پدرتان. شب استاد راهنما زنگ زد که می‌داند حق با من است ولی آتو دست‌شان ندهم و حالا که کمی نرمش به‌خرج داده‌اند٬ با صبوری رفتار کنم. گفتم قول نمی‌دهم دکتر٬ قول نمی‌دهم. گفت خب. پنج‌شنبه صبح رأس هشت جلوی دانشگاه بودم. گذاشتم هشت‌و‌نیم رفتم توی جلسه با یک سلام کلی و نشستم. رییس دانشگاه بود و معاونین و هیأت معتمد و که و که. شروع کردند هندوانه‌ها را چیدن زیر بغلم که به‌به چه سری٬ چه دمی٬ عجب پایی؛ چه مقالات خوبی٬ چه پایان‌نامه‌ای٬ چه نمراتی٬ چه سابقه‌ی تدریس مفیدی! من فقط نگاه می‌کردم با پوزخند٬ استاد راهنما حرص می‌خورد. آخرش پرسیدند که خودتان حرفی ندارید؟! گفتم حرف‌هام را سه‌سال پیش وقتی اسمم را از دکترا درآوردید٬ زدم٬ شما حتما حرفی داشتید که جلسه گذاشتید. استاد مشاورم چشم‌غره رفت که یعنی بی‌خیال شو.

نامه‌ی دعوت به‌کارم را شورای آموزشی از قبل نوشته بود. دادند دستم. فقط گفتند که مانده هیأت گزینش اساتید. استاد راهنما گفت برگردم یک‌لباس مناسب‌تر بپوشم و بروم دفترشان که همین امروز قضیه حل‌و‌فصل شود. توی چشم‌هاش دلسوزی بود. گفتم دکتر خیلی دوست‌تان دارم ولی نه؛ بگذارید خودم باشم لطفا٬ خواهش می‌کنم. گفت خب. این‌یکی خب را خیلی بد گفت. چهل‌دقیقه توی اتاق‌شان نشستم. جدوآبادم را درو کردند. پاسخ تمام اعمال چپ و راست خاندان را از من خواستند. ده‌برگ دادند پرکنم از سوابق‌ام. از پدرومادر تا عمه و عمو و خاله و دایی خودم و آقای پاریس. شگفتا اما که اسمی از تعهد نیامد٬ چیزی را نخواستند امضاء کنم٬ قول بدهم. حدس زده بودند که گاز می‌گیرم. می‌دانستند که بعد از سه‌سال وقتی از کسی بپرسند خرت به چند٬ گاز می‌گیرد.

حالا این‌وسط یک‌چیزی بگویم بخندیم دورهم. زنگ زده‌اند به همسایه‌های دویست‌سال پیش ما توی محله‌ای که آنجا سابقا زندگی می‌کردیم و از وضعیت اخلاق و پوشش و این‌ها پرسیده‌اند. همسایه‌ها هم طفلکی‌ها خواسته‌اند محبت را درحق خانواده‌ی ما تمام کنند٬ گفته‌اند اصلا نامبرده چادر از سرش نمی‌افتاده٬ دائم‌الوضو بوده. بعد از خودم توی برگه همین را پرسیده‌اند و گفته‌ام که ابدا چادری نیستم. حالا اوضاع اینطوری است که همسایه‌های سابق اصرار دارند که من چادری‌ام و خودم می‌گویم نیستم و همسایه‌ها خیلی اصرارتر دارند که خودم اشتباه می‌کنم و چادری‌ام. اشتباه نکنید ها! به قول دوستان بلاگر داریم از استخدام در حوزه‌ی علمیه حرف نمی‌زنیم٬ از تدریس در یکی از معتبرترین دانشکده‌های علوم انسانی کشور می‌گوییم.

هنوز جوابی نیامده٬ هنوز تصمیمی نگرفته‌ام. تا دو‌سه‌هفته‌ی پیش٬ این موضوع را برای خودم حل کرده بودم که حق وارد شدن به دانشگاه را ندارم. داشتم عادت می‌کردم. دردش بود ها ولی دیگر توجهی نمی‌کردم. حالا که زخم را انگولک کرده‌اند٬ ولی حساس شده‌ام. دوباره روح‌ام توی راهروهای دانشکده می‌چرخد٬ دوباره دلم گچ‌و‌تخته خواسته. دیروز رفتم کتاب‌هایم را چیدم روی میز. رفرنس‌ها را ورق زدم. حتی گشتم ببینم مقنعه‌ام کجاست. هنوز جوابی نیامده و یک‌امید شاید واهی توی دلم سر باز کرده. زوئی می‌گوید فکر کن زنگ نزده‌اند کلا٬ فکر کن مثل گذشته است. می‌گویم من هم همین را می‌خواهم ولی نمی‌توانم. انگار یک میلی بوده که سرکوب شده٬ که حالا از رگ‌هایم زده بیرون. انگار که تمام این‌مدت که با حسرت از کنار همه‌ی دانشگاه‌ها رد شده‌ام و توی محوطه‌شان را نگاه کرده‌ام٬ که اطلاعیه دکترای هرسال را دیده‌ام و جای آن داغ محرومیت درد گرفته٬ روحی از امید داشته برای خودش جولان می‌داده٬ زندگی می‌کرده٬ منتظر می‌مانده. سیزده‌روز به تاریخ استعفایم مانده٬ دیگر تقریبا کاری نیست. سه‌تایی با آلبرت و ملانی بیشتر گپ می‌زنیم٬ چایی می‌خوریم و از برنامه‌های ژانویه‌ی هم می‌پرسیم. من اما یواشکی آن گوشه‌کنارهای حرف و چای و هدیه‌‌ی سال نو٬ روی سایت دانشگاه کلیک می‌کنم٬ لبخند‌های الکی می‌زنم و آه‌های ناخودآگاه می‌کشم.

Article 0

$
0
0
آدمی که سکوت کرده٬ آدمی که یک‌گوشه زل‌زده نشسته٬ آدمی که دیگر نجنگیده و به یک‌باره حرف نزدن را انتخاب کرده٬ موجود ترسناکی است. تاریخچه‌اش این‌طور است که یک‌روز بیدار شده٬ نگاه کرده دیده هرچه رشته٬ پنبه است و هرچه پنبه٬ سوخته. این آدم مچاله شده٬ لای در مانده اما فریاد نکشیده٬ جیغ نزده٬ جماعتی را صدا نکرده. روزها و روزها نشسته٬ سوخته‌ها را زل زده٬ بو کشیده٬ مزه کرده. تنهایی مطلق‌اش را دست زده٬ خراش داده و بعد آرام آرام ساکت شده. آدم سکوت٬ صبح به صبح بیدار می‌شود٬ پانسمان زخم‌های پنهان‌اش را عوض می‌کند٬ لباس می‌پوشد٬ وزنه‌ها را به تن‌اش آویزان می‌کند و می‌رود. این آدم غذا می‌خورد٬ می‌نویسد٬ مهمانی می‌رود٬ می‌بوسد٬ می‌خندد اما تکلیف‌اش با غم‌اش صاف نشده؛ هم اوست که چشم دوخته به ساعت‌ها٬ روزها. خندیده به اعطاکنندگان لقب صبور٬ زل‌زدگان به آسمان. آدم دست‌کشیده از جنگ٬ تمرین نابودی می‌کند٬ نمی‌بخشد٬ فراموش نمی‌کند٬ یک‌روز تصمیم می‌گیرد که دیگر ماندلا نباشد.
فریاد کشیدن یک موهبت است. آدمی که استعداد داد زدن در دردها را دارد٬ خودش را در جهان بی‌امان‌ و سهمگین بیمه کرده٬ پوشانده. چه خوشبختی بزرگی است که آدمیزاد دخیل ببندد٬ درددل کند٬ سینه چاک دهد٬ پاره ‌کند. چه خوشبختی بزرگی است که آدمیزاد بتواند حمل نکند٬ واگذار کند.

از محافظه‌کاری‌ها

$
0
0

یک. میم به‌زودی عروس می‌شود. میم صمیمی‌ترین دوست دختر فعلی من است. صمیمی‌ترین دوست‌ دختر یعنی کسی که مثلا من کلید خانه‌اش را دارم یا او تاپ قرمزم را پوشیده و با آن خوابیده؛ کسی که من در یخچال‌اش را که باز می‌کنم اجازه نمی‌گیرم (من از مادرم هم برای باز کردن در یخچال و کابینت اجازه می‌گیرم) یا او با خیال راحت این حق را دارد که در نبود من فلان سی‌دی را بردارد و گوش بدهد و بعدا برگرداند. میم به‌زودی با دوست‌پسرش٬ ب که دوسال از او بزرگ‌تر است و قبلا همکار بودیم٬ ازدواج می‌کند. من و ب خاطرات خوبی از هم نداریم.

دو. صمیمی‌ترین دوست دختر قبلی من الهام بود. صبح تا شب. گرمابه و گلستان. از سوم دبستان تا سال دوم دانشگاه. سال دوم دانشگاه با احسان آشنا شد. احسان درصدر خوش‌تیپ‌های دانشگاه بود. الهام در آسمان‌ها بود. من خیلی خوشحال بودم ولی در زمین بودم. نامزد شدند. زد و یک‌‌شب زمستانی خیلی عجیب‌و‌غریب در خانه‌‌ی دوستی فهمیدم که احسان بدجوری گرفتار است؛ اعتیاد شدید. شدید یعنی خیلی وضع‌خراب وگرنه که ماها هم که دور هم جمع می‌شدیم مریم باکره نبودیم. الهام شدت‌اش را نمی‌دانست. یک‌ماه قبل از ازدواج‌ا‌ش از من پرسید که نظرم راجع به احسان چیست. خب من آن‌موقع‌ها نمی‌دانستم که وقتی کسی نظر آدم را می‌خواهد٬ یعنی نظر آدم را نمی‌خواهد بلکه تایید نظر خودش را می‌خواهد. نظرم را گفتم. از فردای آن روز من «آدم بده»‌ی قصه شدم. دوستی‌مان کم‌رنگ شد. آن‌قدر که به مراسم ازدواج هم دعوت نشدم. دوسال بعد الهام از احسان جدا شد. علت جدایی هم که واضح است. الهام معذرت خواست. برگشت. من هم برگشتم. هنوز دوستیم. دوست گرمابه و گلستان اما نه. دوستِ صحبت از آلودگی هوا٬ رنگ‌مو٬ نرخ تورم. یک‌چیزی بین‌مان دیگر نیست.

سه. یک‌ماه قبل میم نظرم را راجع به ب پرسید. درلحظه جواب دادم که «هی ایز گریت». میم خوشحال شد. ب هم که این را از من شنیده خوشحال است. من نمی‌دانم خوشحالم یا نه. میم می‌خواهد که من حتما در مراسم باشم. من ازدواج به سبک آن‌ها را فقط توی فیلم‌ها دیده‌ام. گفتم بروند بپرسند که مشکلی نباشد که مسلمان به مراسم خطبه کلیسا بیاید. میم گفت که ب گفته این حرف‌ها مال سال 1940 است و واضح است که هیچ مشکلی نیست. امروز طرح لباس‌اش را برایم ایمیل کرد. لباس مطابق سلیقه من نیست. عروسی من هم البته نیست. پس سلیقه‌ی ‌من مهم نیست. میم زیر ایمیل اضافه کرده که نظر من خیلی مهم است. به گرمابه‌ها و گلستان‌ها فکر می‌کنم٬ به کلیدهای خانه‌ها٬ به یخچال‌ها و تاپ‌های قرمز و زیر نوشته‌ام اضافه می‌کنم که «دتز گریت».

ما تاییدکنندگان همیشه‌ی تاریخ از روز اول محافظه‌کار مادرزاد نبودیم؛ برداشتند دست انداختند گردن‌مان و گفتند نظرت را بگو. فکر کردیم خب جواب سوال را بدهیم. گفتیم و از بهشت رانده شدیم. بعدترها که بزرگ شدیم٬ سرفرصت وقتی آتش‌ها خوابید و دودها پاک شد٬ تازه دوزاری‌مان افتاد که چرا محافظه‌کاران همیشه محبوب‌تراند٬ چرا اینقدر لایک می‌گیرند و روی دوش‌ها حمل می‌شوند. خام بودیم٬ جوانی کردیم٬ بیایید شطرنجی‌مان کنید.

از روزها

$
0
0


خوبم. حال خوشی دارم. نشانه‌های «یک‌بار در زندگی ریسک کردن»‌ام یواش‌یواش از راه می‌رسند و در «حفره‌های خالی» روح‌ام خانه می‌کنند. حالا خودم و آب‌معدنی‌ام را برمی‌دارم می‌برم توی کوچه‌پس‌‌کوچه‌ها٬ جاده‌ها و هرجایی که روی کاغذ علامت گذاشته بودم که روزی بروم. حالا بازار روز هست٬ ماهی تازه هست٬ قابلمه‌های مسی هستند و بادمجان سرخ‌کردن هست. دیگر تقویم را کمتر ورق می‌زنم و ساعت‌ها را کمتر چک می‌کنم. وقت دارم تا با سبزی‌فروش سر دودسته گشنیزِ بیشتر چک‌و‌چانه بزنم و پرتقال‌های آب‌گیری را بررسی کنم. دیگر حساب هالوژن‌های سوخته سقف را دارم و می‌دانم تا چندماه ذخیره‌ی آلوبخارای فریزری برایم مانده. «تاریخ ادبیات فرانسه» اینجا کنار بالش‌ام است و مثل کتاب مقدسی قبل و بعد از خواب ورق می‌خورد. مستم. سرخوشم. حالا با سردبیرها می‌خندم و غرزدن‌هایِ «وقت ندارم» جای‌شان را به عشوه‌ي کوچک «سعی‌ام را می‌کنم» داده. صبح‌ها که بیدار می‌شوم صدای گنجشک‌ها را می‌شنوم و شب‌ها که می‌خوابم به فردایی فکر می‌کنم که عجله‌ای نیست زودتر برسد. حالا چیزهایی را فقط می‌نویسم که دوست دارم و آدم‌هایی را فقط می‌بینم که حالم را خوب می‌کنند. «دست‌هایم را که در باغچه کاشته بودم» هنوز سبز نشده‌اند٬ می‌دانم زود است٬ می‌دانم رویش٬ زمان می‌برد.
حالم٬ حال دستگاه ماهور است؛ گوشه‌ی خسروانی٬ رنگ کرشمه. حالم٬ حال خانه‌ای است که بوی بهارنارنج می‌دهد.

از گذشته‌ها

$
0
0
بعد از هزارسال یک‌صبحی تکست داد و شماره موبایل کسی را پرسید٬ آخر تکست هم حال من را. جواب دادم و آخرش هم گفتم که بدک نیستم. همین. چیز بیشتری نبود ولی دیدم که میل‌ام به چایی صبح‌گاهی همیشگی نمی‌کشد و هی کج‌و‌راست پاکت سیگارم را چک می‌کنم. به خودم گفتم که آدم باشم٬ امر کردم. صبح بود. رفتم به فیلم دیدن. یادم هم بود که بعد از تکست چه مدام سردم است که چه سال‌هاست فرم اسم‌اش را توی گوشی‌ام تغییر داده‌ام که این‌طوروقت‌ها یخ نزنم. قانون طلایی‌ام را هم حتی شکستم یکی‌دوبار؛ توی تاریکی سالن گوشی را توی کیف روشن کردم که مطمئن باشم چیزی ادامه ندارد. دلم می‌خواست ادامه داشته باشد؟ عصر یادداشت‌هایم را نوشتم. درصدی از من اما توی گوشی بود. سرم را گرفتم پرت کردم یک‌سمتی که نبینم‌اش. نه او را و نه بک‌گراند هزارسال پیش را. دیدم یک‌چیزی دارد شعله می‌کشد وسط تن‌ام. زدم بیرون و این‌قدر راه رفتم که جنازه برگردم خانه. جنازه برگشتم با شعله‌ی کم‌رنگ.
این‌طورها هم نبود که دیگر ممنوع کنیم هم را ببینیم. می‌خواستیم هم نمی‌شد. ده‌ها دوست مشترک و ده‌ها دورهم جمع‌شدن رسمی و غیررسمی. نصف‌اش را هم که کنسل می‌کردی٬ چهارتایی باقی می‌ماند که هم را ببینیم. دیدیم کاری نمی‌شود کرد. جاست فرندز هم که فرمول ما نیست. زدیم خودمان را به کوچه‌ي علی‌چپ. گفتیم برای خودمان تعریفی نداشته باشیم. بگوییم یک‌چیزی بوده و تمام شده و بچه هم نیستیم. حالا دورهمی‌ها شوخی می‌کردیم٬ شام هم برای هم می‌کشیدیم. هویت‌ دونفره‌ی جداشده‌مان را دیگر جمع تعیین می‌کرد. خودمان را قایم می‌کردیم لای بقیه تا معمولی باشیم. قانون «همیشه با جمع» داشت جواب می‌داد. نه تلفن٬ نه ایمیل٬ نه کامنت٬ نه لایک.
دو‌و‌نیم صبح که زنگ زد٬ شعله دوباره ریخت توی تن‌ام. گفت تا همین امروز مطمئن نبوده ولی حالا مطمئن است که باید با هم حرف بزنیم. که احمقانه است این فرار مدام. گفت یک حرف‌هایی مانده که باید بگوید بعد از هزارسال. ولی «پایین توی ماشین. اگر اشکالی ندارد». اشکالی نداشت. حرف می‌زنیم دیگر. حرف. سه‌ساعت بعد که پله‌ها را بالا می‌آمدم فرار ده‌ساله تمام شده بود و دوتا آدمی بودیم که فردیت‌مان را گرفته بودیم کف دست‌. خداحافظی واقعی با هزار‌سال تاخیر رخ داده بود و یکی می‌رفت که ریش بگذارد لابد. سپیده‌ی صبح که زد٬ منهتن از بروکلین اعلام استقلال کرده بود.
سوگواری سنت خوبی است؛ این‌که آدم زمانی را بگذارد برای مرور٬ برای درد کشیدن٬ برای رنج٬ برای هوار حسین. مرد باشی صورت‌ات را یک‌مدتی ول می‌کنی به امان خدا. زن باشی ابروها را پرپشت می‌کنی. چهل روز که می‌گذرد٬ چهارصدبار که دوره کردی٬ خو می‌گیری٬ تکلیف‌ات تمام می‌شود. قوی باشی٬ فقط پناه می‌بری به خاطره. قوی‌تر باشی٬ می‌گذاری و می‌گذری. سکانس‌هایی از زندگی باید بماند برای آداب خداحافظی؛ گرم٬ سیر. این‌قدر که دیگر رجعت نمانده باشد. رجعت یعنی هنوز یک‌چیزهایی مانده٬ ول‌شده٬ در سکوت غلتیده. آدمی که می‌گوید خداحافظ باید سیرِدل برود٬ وارسته شده باشد؛ حالا ریش هم نگذاشت مهم نیست.
 
 
 *این پست یک‌ موزیک مناسب کم دارد.


یک‌توضیح در مورد دکوراسیون داخلی خانه‌ام *

$
0
0


1 -      ممنونم که خواننده‌ی وبلاگ‌ام هستید.

2-      این یک پست بلاگی نیست. صرفا یک درددل دوستانه است که مدت‌ها مانده بود این‌گوشه و خاک می‌خورد. هی دست‌ام می‌رفت سمت‌اش که منتشر کنم٬ نکردم و حالا انگار دیگر واقعا وقت‌اش است.

3-      بگذارید حرف‌ام را با صراحت بگویم٬ خیلی سرراست: هرروز که فیس‌بوک را باز می‌کنم با تعداد زیادی درخواست دوستی روبرو می‌شوم از دوستانی که نمی‌شناسم و یا کم می‌شناسم. تا اینجا مشکلی نیست. خیلی هم نرمال و خوب. اوایل این تعداد درخواست معمولی بود٬ چندتا در هرهفته ولی بعدها که «کارما بودن»ام بر «فلانی٬ بهمانی‌بودن»‌ام قوت گرفت٬ این ‌درخواست‌ها ناگهان خیلی‌زیاد شد و به‌تبع آن اکسپت نکردن‌شان هم خیلی پردردسرتر. مواردی حتی کار به فحش‌و‌فحش‌کاری کشید که مگر چه چهارپایی هستی که اکسپت نمی‌کنی! خب واقعیت این است که من چهارپا نیستم و دوپا هستم ولی سال‌هاست که برای من دوپاها در مقایسه با چهارپایان برتری خاصی ندارند. و اما بعد؛ ببینید بگذارید خیلی راحت بگویم من از یک‌سال‌هایی به‌بعد در زندگی فهمیدم تا با کسی از نزدیک دوست نباشم٬ ننشینم٬ بلند نشوم٬ گرمابه و گلستان نروم٬ نمی‌توانم اسم‌اش را friendبگذارم؛ یعنی یک جریاناتی در زندگی‌ام رخ داد که دیگر فرشته‌ي‌ روی شانه‌ي راست به شیطان شانه‌ی چپ گفت که شما غلط اضافی می‌کنی که به‌استناد یک‌ارتباط مجازی به کسی «دوست» بگویی. بعد من شدم این «از ریسمان سیاه‌و‌سفید بترس»ِ فعلی و تا باقی عمرم هم یک معامله‌ای کردم با خودم که با کسی که خوب نمی‌شناسم٬ سیزده‌به‌در نروم. بنشینم کف خانه‌ام و کاهو سکنجبین خودم را بخورم. این شد که آن کلمه‌ی فرندِ مجازی٬ آن گوشه‌ي فیس‌بوک یا توئیتر یا فیلان٬ دیگر برایم فقط یک واژه‌ی شش‌حرفی است٬ خالی از مفاهیم فلسفی (جهان هم البته استثنابردار و نسبی است). خودخواهم؟ اسنوب‌ام؟ شما بگویید هستم. روایت شده که معصوم‌ها٬ چهارده‌تا بوده‌اند و من هم جزوشان نیستم.
این‌ها را گفتم که بگویم من یک فیس‌بوک کوچولویی دارم خیلی خانوادگی و دوستانه. خیلی شخصی و دورهمی. به‌خدای احدوواحد قسم٬ اصلا از هیچ متن «کارماطور»ی آن‌جا خبری نیست. یک‌صفحه‌ای است مثل باقی صفحه‌ها. منم و صدوچندتا دوست و آشنای جدید و قدیم تا الان. باور کنید از آن پیج‌های معروف و مهم هزارتایی نیست. این اعداد هزارتا هزارتا دوست را هم درک نمی‌کنم٬ وقتی نمی‌رسم همه را بخوانم‌ یا بخوانندم. به‌ولای علی قصد طعنه هم به‌کسی ندارم٬ یکی‌اش همین همسر خودم که حجم دوستان‌اش همیشه برایم علامت سوال است! لذا این حقیر سراپاتقصیر از دوستان عزیزی که به‌هر دلیل لطف کرده‌اند (و من عمیقا ممنونم) بنده را لایق دوستی دانسته‌اند و من جوابی نداده‌ام٬ عذرخواهی می‌کنم و فقط می‌توانم امیدوار باشم که نرنجند و به قول حاتمی‌کیا اگر حق نمی‌دهند٬ لااقل درک کنند یا اگر دین ندارند٬ لااقل آزاده باشند و فحش ندهند!

4-      سردبیر مجله‌ی بالینی‌ام از هشت‌نفر در هشت گوشه‌ي دنیا خواسته که از خوشبختی بنویسند و آن تصویر کاملا ذهنی (و نه شبیه کتاب‌ها) که از خوشبختی دارند را بگویند. یک‌هشتم آن نویسنده‌ها که من باشم٬ دیروز جواب دادم که خوشبختی برای من چیزی جز این‌ نیست که خودم باشم٬ با دیگران اما برای خودم زندگی کنم و تمام زندگی‌ام مجبور به توضیح‌دادن نباشم. الزام به خود-تشریحی در این سرزمین٬ عین بدبختی است.



* تیتر از وبلاگِ «برای خاطر کتاب‌ها»ست.

از روزها

$
0
0


بهمن گفت چرا این‌قدر سرتاپا سیاه؟ این‌طوری استقبال می‌آیند بزغاله؟ تو که کنارآمدنی بودی. گفتم کنارآمدنی‌ام همین‌الان‌هم ولی تنهایی یک‌کارهای عجیبی را کنارهم چیده‌ام که تنم را می‌لرزاند. رفته‌ام ترمه خریده‌ام برای جسد مادربزرگ. برای مرده‌شورها هم جوجه‌کباب. خودشان می‌خواستند باور می‌کنی؟ جوجه‌ها خون داشتند. من چطور استیک خونی می‌خوردم قبلا بهمن؟! گفت چرا آمدی فرودگاه این‌همه راه. گفتم فقط این نیست که. از آرامگاه یک‌راست رفتم منوچهری که دوتا چمدان بخرم برای میم که ده‌روز دیگر می‌رود. مانده‌ام روی پل معلق میان دره. باز تنهایی٬ باز. بهمن من چطوری استیک خونی می‌خوردم؟ گفتم شال مشکی مجلسی ندارم. نگه‌دارم یک‌جایی تندی بخرم؟ خسته نیستی؟ گفت نه راحت باش. جلوی یک‌ شال ‌و ‌روسری‌فروشی می‌ایستم. نمی‌توانم انتخاب کنم. چندتا را می‌برم توی ماشین. بهمن بگو کدام‌یکی‌شان بهتر است. دانه‌دانه سر می‌کنم. یکی را نشان می‌دهد. جلوی در می‌گوید بیا تو نیم‌ساعت دراز بکش٬ به‌خودت رحم کن. می‌گویم که قول داده‌ام برای مرده‌شورها غذا ببرم. می‌گوید ای ابوذر غفاری ِ بی‌نوا.
ترمه را پیچیدند دور مادربزرگ. گذاشتندش زیر یک‌متر خاک. تمام شد. برگشتیم خانه. مادر گفت خوب کردی که به دوستان‌ات نگفتی. مردم هزارکار دارند دم عید٬ معذب می‌شوند. مهمان‌ها رفتند. فاتحه‌ها و صلوات‌ها تمام شد. فردا لابد از حلوایی می‌گویند که خوب شده یا از فلان دختر یا عروس که بیشتر زاری کرده. توی ختم پشت سرم یکی داشت به آن‌یکی آرام می‌گفت چه طلاهایی داشت خدابیامرز. حالا خانه خالی است. می‌روم سراغ کمدلباس‌ها که بوی دارچین می‌دهد بعد هم دراز می‌کشم روی تخت. زویی تکست می‌دهد که برای چهلم می‌آید. خنده می‌نشیند روی لبم. صدای چک‌چک شیر آب می‌آید. «دلم فرودگاست»؛ یکی می‌رود٬ یکی می‌آید.

به بهمن می‌گویم تا چهلم شیرهای آب را که چکه می‌کنند باید درست کنیم و درهای به‌جیرجیر افتاده را روغن بزنیم. می‌گویم که هیچ‌چیز بیشتر از چک‌چک آب در خانه‌ی خالی٬ حال شبه‌مرده ندارد؛ نه حلوا٬ نه سکوت و نه لباس‌های سرتاپا سیاه.

هجرانی

$
0
0
نیمه‌شب است. روی صندلی تراس خانه‌ی کیوان دراز کشیده‌ام. همایون می‌خواند «ندیدی جانم از غم ناشکیباست»٬ کیوان هم.  دوروز است اینجا رسوب کرده‌ام. روی همین صندلی٬ روی همین تراس. دوروز است که تن تب‌دار و چشم‌های سنگین را انداخته‌ام روی صندلی‌های این تراس. بیرون سال دارد نو می‌شود٬ اینجا من تا گردن کنیاک خورده‌ام و انگار که پاهایم مال خودم نیست. وقتی قوزک پاهایم را حس نمی‌کنم یعنی مستم. آلبوم‌های سنگین خانوادگی را یکی‌یکی ورق می‌زنم و گیر می‌کنم. در خاندان ما موسم ورق‌زدن آلبوم‌ها٬ موسم هجرانی است. داغ شده‌ام. الکل توی تنم وول می‌خورد. دست‌هایم کرخت‌اند. کیوان شانه‌هایم را می‌گیرد و می‌گوید نمی‌رود که دیگر نیاید؛ تو می‌روی٬ او می‌آید٬ فرودگاه‌های دنیا که تمام نمی‌شوند. آسمان را نگاه می‌کنم و می‌نوشم تمام صاحبان عکس‌هایی که دیگر نیستند٬ می‌نوشم تمام خاک‌های سرد را٬ تمام فرودگاه‌ها را٬ تمام جدایی‌ها را. سال دارد آن بیرون نو می‌شود. می‌نوشم و حواسم هست به همه‌ی آدم‌های رفته٬ به حجم تنهایی‌های باقی‌مانده. همایون می‌خواند «تو با رخ چون بهار٬ چونی بی‌من» و کیوان یخ توی لیوانم می‌اندازد. بلند می‌شوم٬ سیگاری روشن می‌کنم٬ «انگشتانم را بر پوست کشیده‌ی شب می‌کشم» و تکرار می‌کنم که با تمام زندگی نمی‌توانم بجنگم.

هجرانی - دو

$
0
0
جشن تولد فسقلی‌ای بود. من و خودم و خودش و خدا. دلم شلوغ‌بازی نمی‌خواست. هرجایی هم که دستم می‌رسید اعلام عمومی‌‌ام را آف کردم. دیدم مهم نیست. اگر کسی یادش باشد که هست٬ نباشد هم که نیست دیگر لابد مهم نبوده. وقتی اصل کاری نیست و رفته آن‌‌سر کره زمین دیگر چه فرقی می‌کند کسی یادش باشد یا نه. فعلا همین‌ام. گه‌مرغی٬ رسوب‌کرده و کرخت. با نوک شست پا تقویم ورق می‌زنم و هیچ ایده‌ای ندارم. نه کتابی خواندم٬ نه فیلمی دیدم و نه جایی رفتم. از فرودگاه که برگشتم موجودی بودم ریخته. انگار یک‌تکه از قلبم را کند و برد و یدک‌اش هم دیگر نباشد. حالا نشسته‌ام کنج خانه. سر هیچ قراری نمی‌روم و دریچه‌ ارتباطم با دنیا دوربین اینستاگرام است؛ با همان چهارتا و نصفی دوست آنجا.
اولین تار سفید مویم پیدا شد. در بیست‌سالگی سرخوشانه با خودم قرار گذاشته بودم که وقتی اولین تار سفید موها پیدا شد باید در شرایط چنین‌و‌چنان باشم. چنین‌و‌چنان نشد. همه‌اش هم دست من نبود. آدم در بیست‌سالگی توی ابرهاست. انگار که یک‌دهه بعد نوک انگشت‌های پایش به زمین می‌رسد. تکست دادم بیا اولین تار سفید مو هم  پیدا شد. جواب نداد. دیدم تکست دلیور نشده. صبح که بیدار شدم جواب داده بود: «آن مو اشتباهی آمده٬ خودش هم یواشکی می‌رود. برگرد به خودت زودتر. این‌طوری‌ات را دوست ندارم».

از آدم‌ها و بازی‌ها

$
0
0
۱. بازی برای من فرآیندی کاملاً جدی است. سخت زیر بارش می‌روم ولی وارد که شدم جان می‌گذارم. این جان‌گذاشتن بازه‌ای از منچ تا کوبیدن اتوموبیل‌ها به‌هم درحد له‌شدن در لوناپارک‌ست. خیلی ترسناک. خیلی ترسناک.

۲. یک‌شب باشگاه پینت‌بال اجاره کردیم. خودمان هم دو تیم بردیم. من چون همیشه «باید» سرگروه باشم٬ ارنج دادم و استراتژی چیدم. هم‌تیمی‌هایم خنده‌شان گرفته بود. داد زدم سرشان که جدی باشید. باور نمی‌کردند. بازی که شروع شد٬ یک‌جایی توی کمین٬ توی تاریکی٬ سین آب داد دستم. گفت سکته می‌کنی به‌خدا! پریدم جلویش که داشت تیر می‌خورد و گفتم حرف نزن، حرف نزن٬ برو جلو فقط. از آن روز سرسنگین است. یک‌وعده عدس‌پلوی اختصاصی با ماست و سالادشیرازی هم افاقه‌ای نکرده٬ هنوز.

۳. انزلی، ده‌سالگی. هنوز برای یک ده‌ساله همه‌چیز رویایی است. هنوز حیاط جلویی هتل سپیدکنار توی پیشروی آب دریا مخروبه نشده و هنوز پاسدارها قدم‌به‌قدم توی جاده‌های گیلان٬ به‌دنبال چپ‌ها ماشین را نمی‌گردند. در ساحل هتل الک‌دولک بازی می‌کنیم. نوبت من است. مازیار دستش را گذاشته روی تکه چوب من و نمی‌گذارد ضربه بزنم. دوبار درخواست می‌کنم و دستش را برنمی‌دارد. با چوب می‌کوبم روی انگشتش. نصف بقیه تعطیلات را در درمانگاه و پانسمان سپری می‌کنیم. مامان تا تهران با من حرف نمی‌زند.

۴. اواسط لیزرتگ٬ میم را در یک کنج گیرانداختم و پشت‌سرهم شلیک کردم. بی‌وقفه٬ بی‌امان. سه‌چراغش خاموش شد اما هنوز راضی نبودم. حس کردم الان ممکن است با ته اسلحه توی شکم «دشمن فرضی»‌ام بکوبم؛ در میدان جنگ بودم.
سر میز شام باشگاه میم گفت هرکس بخواهد تو را دقیق بشناسد٬ باید با تو بازی کند. ترسناک هستی.

۵. به میم نگفتم که دوبار دیگر هم توی تاریکی گیرش انداخته بودم که پشت‌ش به من بوده و مرا نمی‌دیده. نگفتم که شلیک نکردم چون احساس کردم اگر بخواهم کسی را شکست بدهم باید توی چشمهای هم نگاه کنیم. سال شصت‌و‌چهار٬ جبهه‌ی غرب٬ پسرعمه‌ی مادرم را این‌طوری کشته بودند. می‌گفتند که از پشت٬ کسی سرش را با در کنسرو بریده٬ می‌گفتند کار کومله بوده. خدا می‌داند. تیرخوردن از پشت ترسناک‌ترین حال دنیاست. اینکه ندانی پشت سرت چه خبر است، تن را به لرزه می‌اندازد. میم یک‌بار گفت وقت بازجویی‌ها با چشم بسته٬ بدترین حس دنیاست وقتی هنوز نفهمیده‌ای که بازجو٬ کجای اتاق ایستاده است.

۶. تیم ما برد. رییس پینت‌بال ژتون‌های برندگان برای دفعه بعد را داد دستمان. تیم‌‌ خوشحال بود. من ترسیده بودم و عضله پشتم تیر می‌کشید. یکی از پشت به من شلیک کرده بود٬ رد رنگ را روی لباسم دیدم.

از سردبیرها

$
0
0
1- از بعد از ترور بی‌نظیر بوتو پاکستان نرفته‌ام. حالا قرار است بروم. مامان تلفن را برداشت و هرچه دوست داشت گفت: «همه خبرنگارا الان میرن جشنواره کن٬ تو برو پاکستان. خب؟» انگار که من این‌قدر دیوانه‌ام که بین فرایند «خور و خواب‌ و‌ خشم و شهوت»ِ کن٬ اسلام‌آباد را انتخاب کنم. بعد هم گفت که مادر نشده‌ام که بدانم نگرانی چطور چیزی است.

2- برای روزنامه‌نگار‌جماعت کمتر پیش می‌آید که با سردبیرش بیشتر دوست باشد تا همکار. یعنی این‌طور که وقتی ایمیل‌اش را باز می‌کند٬ بیشتر از آن‌که حواسش به انتخاب واژگان رسمی باشد٬ دوستانه بنویسد. من از این‌بابت آدم خوش‌شانسی هستم. از وقتی فری‌لنس کار می‌کنم٬ سه‌تا سردبیر دارم. دوتا خارجی٬ یک ایرانی. سردبیر ایرانی و یکی از آن‌خارجی‌ها همین توصیف بالا هستند. بی‌نهایت دوستانه و احترام‌آمیز رفتار می‌کنند. دستم را تا‌جایی که سیاست‌های سازمانی‌شان اجازه می‌دهد باز می‌گذارند و رفتارشان در عین حرفه‌ای بودن٬ دلی هم هست. می‌توانم برایشان از آخرین فیلمی که دیده‌ام یا کتابی که خوانده‌ام یا حالی که داشته‌ام بنویسم. همین چندروز پیش برای یکی‌شان از «هرولد لوید» نوشتم و این‌که چقدر این آدم را دوست دارم. با دیگری از «باربا پاپا» گفتم. اولی با چنان شوری در مورد لوید برایم نوشت که کیف کردم و دومی با چنان شعفی اسامی واقعی بارباها را به فرانسه برایم هجی کرد که به‌وجد آمدم.
درآمد اصلی‌ام اما از سردبیر سوم است؛ فرانسوی مغروری که هنوز حین حرف‌زدن‌مان یادش می‌رود که من فرانکوفون نیستم و کمی حق دارم یک‌جاهایی عقب بمانم یا برای لغتی فکر کنم. به انگلیسی هیچ‌نوع ریسپانسی نشان نمی‌دهد و این‌قدر صبر می‌کند که معادل فرانسوی بگویی. خیلی لج‌دربیار و استخوان‌قورت‌داده. این‌که حالا چطور من را انتخاب کرد هم داستان طولانی دارد. یک‌بار برایتان می‌گویم. دستم را باز نمی‌گذارد. مدام چهارچوب می‌دهد. من عادت دارم. اذیت نمی‌شوم. می‌دانم که حرفه‌ای کار کردن این‌ها را دارد. تلفن‌هایمان خیلی رسمی است. سلام و احوال‌پرسی روتین و بعد اصل مطلب و بعد هم خداحافظی و تمام. نه او تمایل دارد من را بیشتر بشناسد و نه من. دروغ گفتم. من خیلی هم تمایل دارم در موردش بیشتر بدانم. در مورد خودش شخصا وگرنه که سوابق شغلی‌اش یک‌چیز فوق‌العاده‌ای‌ست. فقط می‌دانم که زن (همسر رسمی منظورم است وگرنه که فکر کنید فرانسوی‌ها ثانیه‌ای تنها سپری کنند) ندارد٬ والیبال بازی می‌کند و عاشق ایکس‌باکس است؛ یعنی سنخیت‌مان تا این لحظه منفی است. 

زنگ زد که به کمک‌ام احتیاج دارد چون دستیاراول خاورمیانه‌اش از ماموریت با مالاریا برگشته (مگر مالاریا ریشه‌کن نشده؟) اول هم مبلغ دستمزد برای یک‌هفته سفر به پاکستان را برایم گفت. خب از شما چه پنهان رقم این‌قدر خوب بود که جای فکر نداشت. بلافاصله هم اضافه کرد که خطراتش را که خودت می‌دانی. گفتم بله. گفت روال اداری را خودشان انجام می‌دهند و من لازم نیست نگران چیزی باشم. آخرش هم اضافه کرد که وسیله شخصی زیاد نیاورم و لباس باز و تحریک‌کننده نپوشم! سکوتم را که دید گفت «شقی داریم میریم پاکستان٬ نه هاوایی». شقی؟! نه بابا!

3- از دیروز تقریبا همه تا توانسته‌اند بدترین اخبار جهان را از پاکستان به‌سمع‌و‌نظرم رسانده‌اند و تاریخ آدم‌ربایی٬ قتل٬ درگیری در این نقطه از خاورمیانه را برایم ریویو کرده‌اند. آخری‌اش هم نقطه‌نظر زهراخانم بود که یک‌جوری که مامان بشنود گفت «غذا هم نمی‌تونی بخوری بس‌که تنده». در یک‌جمع‌بندی کلی ضمن تشکر از همه اعضای ژوری خصوصا زهراخانم٬ به خودم گفتم که می‌روی٬ یک‌چندروزی با این سردبیر از دماغ فیل‌افتاده‌ سروکله می‌زنی٬ پاکستان را دوباره می‌بینی و دستمزد خوبی هم می‌گیری لذا پاشو.

4- صبح یک‌خط ایمیل فرستاده که: بی‌انصافی است اگر بگویم فقط مالاریا‌گرفتن دستیارم علت درخواست از شما برای سفر بوده. شما به اوضاع منطقه همسایه مسلطی و خوب هم می‌نویسی.


از دلتنگی‌ها

$
0
0


کابوس‌ام این است که نبینمش دیگر. از سالن ترانزیت رد شود و سوار شود و برگردد و برگردم و زندگی یک‌طوری گره بخورد که آن دیدار٬ آن دست‌تکان دادن بشود آخرین. این را به خودش نمی‌گویم. هیچ‌وقت نگفته‌ام. نه در هیچ‌ فرودگاهی و نه درهیچ‌جای دیگر. نمی‌داند این کابوس من است. فکر می‌کند اسم‌اش دلتنگی‌‌ست. برای من دلتنگی اما این نیست. دلتنگی حال صورتی نرم و نمناکی است که زیاد و کم می‌شود. کابوس اما حجمی سیاه و سنگین است وقتی برمی‌گردی و دست‌تکان دادن‌اش را تماشا می‌کنی تا برود توی سالن ترانزیت و تو دست خالی برگردی خانه که تمام راه رادیوآوا یک‌چیزی برای خودش بخواند و حرفی نباشد. نه! دلتنگی اسم این‌حال نیست. برای پدرم دلتنگ نبودم وقتی نیم‌ساعت قبل از آخرین لحظه باهم صبحانه خوردیم٬ وقتی جنگل را نشانم داد٬ وقتی استامینوفون‌کدئینی که خواسته بودم دستم داد. به‌خودش هیچ‌وقت نگفته‌ام٬ نمی‌گویم که هروقت چمدان‌اش را تحویل می‌دهد٬  دور می‌شود و دست‌تکان می‌دهد٬ چطور تنم می‌لرزد. 
 وایبر زدم رسیدی؟ جواب نداد. هیچ‌وقت به‌موقع جواب نمی‌دهد. نیمه‌شب تکست آمد که ببخشید یادم رفت٬ تا رسیدم خوابم برد. بعد مکث کرد و نوشت کاش این‌قدر خواهر خوبی نبودی. این‌طوری من راحت‌تر زندگی می‌کردم. نوشت وقتی با شانه‌های افتاده برمی‌گردی٬ هربار٬ من روزها و روزها احساس بد دارم.

برایش هیچ‌وقت نگفته‌ام که کابوس‌ام چیست. هیچ‌وقت نمی‌گویم. بهتر است فکر کند حال این شانه‌های افتاده٬ اسم‌اش دلتنگی‌ست. دنیا پر از واژه‌های اشتباهی است٬ این‌هم یکی.

Article 0

$
0
0
«ن» در را به‌هم زد و رفت و مرا میان خرده‌ریزه‌های خاطره باقی گذاشت؛ انگار دوباره شیشه پاشیده باشند روی زمین. شروع کردم به جمع‌کردن ظرف‌ها و تکاندن‌ خاکستر. صدای پای تابستان آمد؛ فصل عاشقی‌های نافرجام٬ پستان‌های بی‌تاب٬ کلمات ملتهب. گذشته‌ی سنجا‌ق‌شده را گرفتم توی مشتم٬ آبی خوردم و نشستم کف آشپزخانه. زل زدم به رفلکس گاز. به خودم٬ به موهای بلندشده٬ به آن چروک کم‌رنگ کنار پیشانی. به دست‌ها٬ به مسیر رگ‌های رفته. یک‌هفته قبل هم همین اتفاق افتاد. با «آ» نشستیم توی تاریکی غروب و شیرجه زدیم در گذشته. یک‌به‌یک٬ متوالی٬ متناوب. آن‌روز هم بعدش خرده‌ریزه‌های خاطره پاشیده شد کف زمین. ایرانشهر تا وزرا را روی انگشت‌ها راه رفتم. فریم‌به‌فریم٬ قاب‌به‌‌قاب. ن دختر باهوشی است. وقتی می‌گوید حال چشم‌هایت خوب است٬ مطمئن‌تر می‌شوم. دنیا روی غلتک افتاده٬ می‌دانم. عبور کرده٬ می‌دانم اما ردش هنوز هست. فصل لباس‌های رنگارنگ٬ یادداشت‌های کنار کتاب‌٬ نگاه‌های دزدکی. دنیا روی غلتک افتاده که وقتی میان خیابان می‌گویم همه‌ی کسانی که دوستشان دارم اسمشان با «میم» شروع می‌شود٬ توی چشم‌هایم نگاه می‌کند و می‌گوید بله اگر اسم‌های واقعی‌شان را صدا کنی. دوباره شیشه پاشیده‌اند کف زمین.
برای لیم نوشتم که دو آرزو بیشتر ندارم. شریف زندگی کنم و راحت بمیرم.





حال این نوشته «باد بر آب» است؛ اجازه‌اش را از کیوان گرفته‌ام.

از درفت‌ها

$
0
0


یک‌روزی آمد روبه‌روی من نشست و گفت دیگر توانش را ندارد٬ که زندگی با من عمیقا سخت و نفس‌گیر است. برایم شنیدن‌اش سخت بود ولی گفت که علی‌رغم خوبی‌ام و عشق‌مان دیگر ادامه دادن این‌وضع غیرممکن است. گفت که من به خودم صدمه می‌زنم٬ به‌کسی که کنارم باشد صدمه می‌زنم و خدا هم اگر در کالبد بشری کنارم قرار بگیرد٬ به او هم صدمه می‌زنم. شنیدن‌اش سخت بود. حتی همین‌حالا که هزارسال گذشته و زندگی شیرین شده هم نوشتن‌اش برایم سخت است. خسته شده بود. از من و ماجراهایم خسته شده بود. حق داشت. حالا می‌توانم توی چشم‌های خودم نگاه کنم و بگویم حق داشت. زدم بیرون. رفتم سینما. تمام فیلم و بعدش٬ تمام خیابان‌ها را گریه کردم. دوتا شیرکاکائو به‌‌دست برگشتم خانه و دیدم که جمع کرده٬ چمدان‌هایش را روی هم چیده و سیگار‌به‌دست کنار کنسول ایستاده. حرفی برای گفتن نبود. هیچ‌چراغی را روشن نگه نداشته بودم. پیشانی‌ام را بوسید٬ کلیدها را آویزان کرد و رفت. و واقعا رفت. صبح‌‌ که از خواب بیدار شدم جنگ تمام شده بود و هیچ‌کس برنده نبود. چندماه بعد ماجراهایم تمام شد. من مانده بودم و حوضم و دیوارهایی که مرا می‌خورد. ایمیل زدم که معذرت می‌خواهم. جواب نداد. هزاربار دیگر هم ایمیل زدم و جواب نداد. داشتم تنبیه می‌شدم. با کسی نبود می‌دانستم اما دل برگشتن هم نداشت. جنگ خسته‌اش کرده بود. سربازی بود که پس از نبرد دلیلی برای مرور نداشت و می‌دانست با کسی که گذاشته و گذشته اساسا دشمن نیست. فقط دیگر دلش نمی‌خواست برگردد. 

اولین برف که بارید زنگ زد. رفتیم برف‌بازی. چیزی نمی‌پرسیدم. قلبم درد گرفته بود. هیچ‌وقت مردی را تا این‌اندازه دوست نداشتم و هیچ‌وقت به‌هیچ مردی هم این‌قدر ضربه نزدم. راست می‌گفت من صدمه می‌زدم. کلاه را کشیده بودم تا بالای چشم‌هام و ریزریز اشک‌ می‌ریختم. گلوله‌های برفی را پرت می‌کرد سمتم و وقتی مطمئن می‌شد که دردم آمده با صدای بلند می‌خندید. داشتم تنبیه می‌شدم. یک‌‌ساعت بعدش همانجا وسط دویدن‌ها و شلیک‌ها نگاهم کرد. توی دلم گفتم این یعنی بخشیده. بخشیده بود. همان‌موقع که جمع می‌کرد و می‌رفت٬ بخشیده بود. دیگر درموردش حرفی نزدیم. دیگر اشاره‌ای نکردیم. من عاقل‌تر شدم و او زندگی مشترک را با همین مختصاتی که دارم خواست. هنوز بزرگ‌ترین منتقد همدیگریم و آخرین سنگر. هنوز درحال شخصی هم شیرجه نمی‌زنیم و آن بیرون ادای زوج‌های کریستالی را درنمی‌آوریم. رفت‌وآمدهای خودمان را داریم و سازهای خودمان. من ظرفشویی را به‌هم نمی‌ریزم و او اشیا خانه را جابه‌جا نمی‌کند. من برایش عطرهای سرد می‌خرم و او بهترین ته‌چین دنیا را می‌پزد.

همین اواخر در خانه‌ی دوستی بعد از جوجه و عرق توی تراس٬ دست انداخت دور شانه‌ام٬ زل زد به تهران تاریک زیرپا و گفت آدم خوب است گاهی یک بک‌آپ بگیرد از زندگی‌اش و نگه دارد برای چنین روزهایی. نفس راحتی کشیدم. تنبیه‌ام تمام شده بود.

از روزها

$
0
0
از پیش آن دوتفنگ‌دار دیگر می‌آمدم. صلات ظهر رفته بودیم کباب بخوریم. کباب و خنده و خاطره و آه‌های یواشکی. زیرپوستی٬ درک‌شدنی. انگار از زیر میز دست‌های هم را گرفته باشیم. برگشتن٬ توی سینمای خلوت شنبه‌عصر برایش نوشتم «ایزی‌گویینگ» باش گاهی. نباشی آخرش می‌شوی یکی مثل من. دیرتر جواب داده بود مثل تو خوب است. «ایزی‌گویینگ» نمی‌توانم باشم. اکتسابی نیست انگار. استعداد می‌خواهد و من ندارم.

کاوه را که پیچیدیم پایین٬ آن‌یکی تفنگ‌دار گفت فلانی بی‌قرار است. حواسم بود که سیگار بعداز ناهار را نکشیده‌ام و وحشی‌ام. گفتم کدام‌مان نیستیم٬ کدام‌مان؟

Article 24

$
0
0
ترسناک‌تر از آدم‌های نتیجه‌گرا و ‍پروسه‌ننگر موجوداتی ندیده‌ام؛ حیات‌واره‌هایی که وقتی اراده کنند چشم‌شان را روی همه‌ی گذشته‌ی تو و بودن‌های تو می‌بندند و چنان با اولین مطابق میل نبودن٬ رزومه چندساله‌ات را شیفت‌دیلیت می‌گیرند و آرشیوت می‌کنند که تکانده می‌شوی. تو ته بن‌بست٬ با همین مقیاس فرارُباتی و گوشت‌ و‌‍ پوست‌ و استخوان٬ بگیر اصلا مقصر صددرصد ماجرا در این نقطه٬ یک نقطه٬ یک‌جا از هزارجا٬ نهصد‌و‌نود‌ونه نقطه‌ای که بوده‌ای و خوب بوده‌ای چه؟ اصلا نیست؟ حساب نمی‌شود؟ مهم نبوده؟ نتیجه٬ پروسه را توجیه می‌کند؟ دوبرگه‌ی پشت‌و‌رو معادله٬ بیست و ‍پنج‌صدم هم نمی‌گیرد؟ فقط جواب آخر نمره دارد؟!

پس همه‌ی اون زندگیا٬ زمزمه‌ها٬ عشقا دروغ بود؟

$
0
0

شماره‌ی 400 مجله فیلم را همین‌طور اتفاقی از قفسه‌ی کتاب‌های باقی‌مانده در خانه‌ی مادرم کشیدم بیرون؛ بی‌هدف٬ الکی. کی؟ دقیقا همین دیروز ظهر که کتلت داغ خورده بودیم با دوغ محلی و خیلی مادر– دختری رفته بودیم سروقت آلبوم‌های قدیمی سیاه‌‌سفید. کلی هم عیش کرده بودیم و خندیده بودیم قاه‌قاه٬ که تاریخ روابط فی‌ما‌بین‌مان در این مورد کم‌سابقه بود. نیم‌ساعت بعد که صدای نفس‌های آرام مادر می‌آمد٬ که رویش یک‌چیزی کشیده بودم و رفته بودم در سطرهای بهترین دوست دوران نوجوانی‌ام٬ یک اندوه غصه‌داری آمد نشست همین بغل٬ روی صفحه‌ی جمع نظرسنجی‌ منتقدین مجله و خوانندگان. که در آن لیست‌های طولانی چه اسم‌ش و فیلم‌هاش مدام بود و عالی بود و چه دهه60 و 70 ‌ساز خوبی بود.
می‌دانید من یک موجود داریوش مهرجویی-بیس هستم. یعنی همین الان هم بخواهم نمی‌توانم مهرجویی را دوست نداشته باشم. الان صورتم را پوشانده‌ام که این را بگویم ولی همین الان که بروم سینما و «چه خوبه که برگشتی» را ببینم دوباره و همراه بقیه فحش هم بدهم٬ تهِ ته دلم عاشق این مرد موفرفری عینک‌آویزان‌ام. بیشتر توضیح می‌دهم: رفته بودیم «نارنجی‌پوش». دوسال پیش جشنواره فجر. بقیه به امید رجعت مهرجویی به اصل و من از فرط عشق – «نود درصدش از فرط عشق بود»- وسط فیلم اطرافیان همه رفتند ولی من خیلی چغر نشستم تا ته.هرچند اینقدر زجر کشیدم و اینقدر ناخودآگاه کوبیدم توی دسته صندلی بغل‌دستی‌ام که طرف آرام بیخ گوشم گفت: «می‌دونم خیلی فیلم نابودیه ولی یه ‌کم صبر کن شاید از نیمه‌ی فیلم اوضاع بهتر بشه». تا این حد. بعد الان شما بیا بگو فیلم بدی بود. در اعماق دلم می‌توانم شما را خفه کنم. در این حد متعصب‌ام روی مهرجویی مع‌الاسف. شطرنجی‌ام کنید و به رویم نیاورید لطفا.
خانه که برگشتم٬ رفتم سراغ دی‌وی‌دی «لیلا». مجله فیلم را گذاشتم زیر سرم و ولو شده روی راحتی٬ تماشایش کردم. بعد دیدم چه مدیون مهرجویی‌ام٬ چه تمام سال‌های نوجوانی‌ام فیلم‌هایش را خورده‌ام و حال‌ها کرده‌ام. چه جشنواره‌ها را توی برف بلیت به‌دست توی صف‌ها بوده‌ام و پیاده برگشته‌ام. چه باد به غبغب‌ام انداخته‌ام وقتی «هامون» را از حفظ بودم. چه همیشه عاشق این بودم که دوست‌پسرم «ای علی عابدینی» باشد. چه تمام اصفهان را گشته بودم که توی رستوران شهرزاد «پری» جوجه‌کباب بخورم! دیدم قشنگ دلم جشنواره سال75 را می‌خواهد که بردارم تمام راه را از سینما تا خانه «تو نسیم خوش‌نفسی/ من کویر خاروخس‌ام» بخوانم٬ نقد شهرام جعفری‌نژاد را بالا و پایین کنم و جیغ بزنم. ساعتم را نگاه کردم و خواستم با یکی مثل خودم  زیر نور آباژور سفید تا صبح از کانسپت «رضا دیگه برام حکم یه عزیز ازدست‌رفته‌رو داره» حرف بزنم. فون‌بوک‌ام را بالا و پایین کردم٬ روی یکی‌دو‌نفر هم ماندم ولی زنگ نزدم. خوابیدم و تا صبح خواب تسبیح شاه‌مقصود دیدم.
Viewing all 247 articles
Browse latest View live